شانه به شانه
قلم را بدست میگیرم باز قلم که نه البته دلم را بدست میگیرم و یک به یک تایپ میکنم درونیات دلم را
باز انگار دلم میخواهد شعر بگوید اما برای کی ؟ نمیدونم .
من شاعر نیستم
اما تو بیا اینجا روبروی من بنشین
درست همین جا
پاهایت را دراز کن از اول بیت تا به قافیه برسم
موهایت را کمی بیشتر از همیشه پریشان کن
ردیفم را زیباتر جلوه خواهد داد
سیاهی چشمانت مرا با خود به کجا خواهد برد ؟
نمیدانم
اما قطره اشکی که از آن میچکد گاهی
سوز شعرم را به نهایت خواهد رساند
بیا و رحمی کن
بیشتر بخند این روزها
بیشتر
هر چه باشد تو خورشید آرزوهای منی
گرمتر هم میتوانی بتابی به زندگانی من
بگذار تا غزل بگوویم
بگذار عاشقانه ای بسرایم در وصف تو
که همیشه در کنار من بودی
آنهم شانه به شانه
نه سایه به سایه...