تبليغاتX
نا آرامی های یک آدم آرام


نا آرامی های یک آدم آرام

امروز دلم برایت تنگ شده

بیشتر از تمام آن وقتهایی که ندیدمت بیشتر از تمام طول مسیری که  برای دیدنت هر ساله طی میکردم ...

با اینکه به خوبی زبانت را نمی فهمیدم ولی همیشه برایم جزو دوست داشتنی ترینها بودی و چه آرام و بی صدا رفتی همچون روزهای بودنت که آرام بودی و متین و چقدر آرامشت در میان تمامی طوفانهایی که بیاد دارم همچنان در جلوی چشمانم رژه میروند ..

 این روزها بیشتر از همیشه به دیوار هال خانه پدر نگاه میکنم  قاب عکسی  که سالهاست بر روی این دیوار تکیه کرده تنها یادآور تمام خاطرات کوتاه سالی یکبار دیدنهای توست..

تو رفتی اما برای من هستی بیشتر از همیشه ...

روحت شاد و آرام...

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 23:0 توسط امیر ارام| |

 دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...
تمام روز با صبوری منتظر بودم.
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
عد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی

قربانت ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 1:12 توسط امیر ارام| |

گاه باید به وسعت آسمان وسیع بود

گاه به ژرفای دریا عمیق

اما لازم نیست همیشه بهترین کارها را برای بهترین بودن انجام دهی

 تنها گاهی برای انسان بودن 

 کافیست 

 دلی را نشکنی و قلبی را نیازاری

این برای بهترین بودن کافی است برای وسیع بودن و عمیق بودن نیز هم...

 

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 23:10 توسط امیر ارام| |

تفاوت در نگاه توست

عمیق بنگر

عمیق و زیبا

آنطور که دوست داری همانطور که میخواهی صورت بگیرد

هر روز رها شدن را مرور کن

چون ابر چون رود ...

نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 14:9 توسط امیر ارام| |

درسته که خیلی خیلی سرم شلوغه این روزا ولی این دلیل نمیشه که اینجا رو با همه مردم خوووبش فراموش کنم اینجا سرزمین من است

سرزمین ارامش ...

سرزمینی که در طی این سالها دوستانی به من معرفی کرده که کمتر در دنیای حقیقی ام به مثل و مانندشان برخورد کرده ام ...

من اینجا را دوست دارم اینجا گوشه ای از قلب من است آرامشش را هدیه میکنم به تمامی نفسهایی که گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های تاریک و خلوتش به آرامی کشیده میشود...

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 23:4 توسط امیر ارام| |

به طراوات و زیبایی های این رنگها نگاه کن نه یکبار و بلکه هزار بار نگاه کن چیزی جز ارامش در آن نخواهی یافت...

 

نگاه کن باز هم نگاه کن به باران به ابر به گل به چشمه به هر چیز که خداوند افریده نگاه کن...

شعله های شمع را فراموش نکن گاهی به شعله های فروزان شمع نیز نگاه کن

کلام آخرم اینکه گاهی به اسمان نگاه کن ‌چشمی بی تاب نگاهت در انتظار است

هم اوست که ارامش بخش جانهاست...

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 15:24 توسط امیر ارام| |

اصفهان در دل من جایگاهی دارد که هیچ شهر جهان نخواهد داشت...

                                                                                     امیر آرام

 

 

 

پ ن : ولله این سفر بی تو مرا زهر میشود...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 18:49 توسط امیر ارام| |

لازم نیست همیشه برای اینکه آروم بشیم دنبال کسی بگردیم و باهاش حرف بزنیم ...

گاهی فقط باید سکوت کرد و نگاه کرد فقط همین...

بعدش میبینی که :

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 23:1 توسط امیر ارام| |

چند وقتی هست که یه خونه جدید درست کردم برا خودم و اونجا تا حدودی روزمره هاررو مینویسم یادتونه در ایام نه چندان دور کارتونی پخش میشد بنام بچه های مدرسه والت اگه اشتباه نکنم ایتالیایی بود و قصه از این قرار بود که پسری بنام انریکو خاطراتشوو از مدرسه و دانش اموزا و معلماشون مینوشت و همین خاطرات داستان قسمتهای مختلف این کارتون بود  من از شخصیت گالنی خیلی خوشم می اومد اونروووزا حالا منم تو خونه جدید بچه های مدرسه صابکو رو روایت میکنم ازشیطونیاشون از درس خونداشون از شخصیتشون ما هم اینجا روزتی داریم گالنی داریم هم فرانچی اون پسر شیطونه بود که از دیوار صاف بالا میرفت حتی اقای پربونی هم داریم فقط خانم دل گارچی نداریم فک کنم  اگه دوست داشتین تشریف فرما بشین قدمتون سر چشم

 

اینا بچه معروف های مدرسه والت بودن و البته به نوعی هم بچه خر خوناشون روزتی پسر پولدار و با شخصیت داستان  که معمولا شاگرد اولم بودانریکو همون راوی اثر  کلا بچه مثبت داستان و گالنی که با وجود قدرت فراون خصائل یه  پهلوان به تمام معنا رو داشت   اون کوچیکه نینو داداش انریکو باید باشه ...

اینم ادرس خونه جدید  بچه های مدرسه صابکو

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 23:27 توسط امیر ارام| |

بدون شرح

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 17:14 توسط امیر ارام| |

Design By : Night Melody